X
تبلیغات
بازی وسرگرمی - مورچه کوچولو کرم چاقالو

بازی وسرگرمی

موسیقی سرگرمی وجوک مطالب وبازی و خاطرات

صفحه-1

 

روزي روزگاري ، مورچه كوچولويي بود كه در گوشه اي از جنگل  زندگي مي كرد . خانه مورچه كوچولو داخل يك تكه چوب خشك بود . مورچه كوچولو  از خانه اش بيرون  مي آمد تا براي  خودش غذا پيدا كند . گاهي قارچ جمع مي كرد و گاهي هم   يك  دانه يا تخم گل پيدا مي كرد

 

روزي از روزها وقتي مورچه كوچولو  در كنار خانه اش دنبال غذا مي گشت ، ناگهان  سرو صدايي بلند شد و يك تكه چوب ، روي  سر مورچه  افتاد . آه و ناله  مي كرد و كمك مي خواست اما كسي  به كمكش نيامد . مورچه  خيلي تلاش كرد  تا خودش را از زير ان تكه چوب بيرون اورد ، اما وقتي بيرون امد ، موجود عجيبي را ديد كه از داخل  تكه چوب سر درآورده بود .

 

مورچه كوچولو كه هم ترسيده  بود و هم بدنش درد گرفته بود ، بلند شد و به طرف ان موجود عجيب رفت ،شاخك هاي ان جانور را گرفت و گفت : «تو اينجا چه كار مي كني ؟ مگر نمي داني كه اينجا خانه من است  و تو حق نداري وارد خانه من بشوي ؟ مي خواهي خانه ام را خراب كن

 

صفحه-2

 

آن موجود عجيب گفت :من كرم  تنهايي هستم ، نمي دانستم اينجا خانه توست . اصلاًهم دلم نمي خواست كه تو  را اذيت كنم . من هم در اين تكه چوب به دنيا امده ام و حالا بايد همين جا زندگي كنم اگر كمكم كني و كمي چوب به من بدهي كاري به كارت ندارم خيلي هم ازت ممنون مي شوم.»

 

مورچه كوچولو دلش سوخت ، كمي چوب جلوي كرم  چاقالو ريخت و گفت : «اگر قول بدهي كه خانه مرا خراب نكني ، من هم كاري به كارت ندارم ؛ حتي كمكت هم مي كنم »

كرم چاقالو گفت : «بله اين طوري بهتر است . نه تو  تنها  مي ماني و نه من !»

 

كرم چاقالو شروع كرد به خوردن تكه هاي چوب . هر روز كه مي گذشت كرم بزرگ تر و چاق تر مي شد مورچه كوچولو كه از پرخوري كرم چاقالو تعجب كرده بود ، فقط او را نگاه  مي كرد . اما خوشحال بود كه همسايه اي پيدا كرده و ديگر تنها نيست

صفحه- 3

 

چند روز بعد مورچه كوچولو خانه اي براي  كرم چاقالو درست كرد مورچه كف خانه را با برگ هاي نرم پوشاند و به كرم چاقالو گفت : « اين هم خانه تو ! بيا  برو داخل خانه ات »اما چاقالو ان قدر سنگين شده بود كه نمي توانست به خانه جديدش برود براي همين مورچه كوچولو از جيرجيرك كمك گرفت تا دوتايي كرم چاقالو را به داخل  خانه اش  ببرند .

 

 

روزي از روزها ، مورچه كوچولو دنبال غذا بود كه ناگهان سر و صدايي بلند شد  او به طرف خانه كرم چاقالو دويد و ديد كه سه حشره  بدجنس به كرم بيچاره حمله كرده اند  و مي خواهند  او را اذيت كنند مورچه كوچولو شاخه اي را برداشت و به حشره ها حمله كرد حشره ها هم ترسيدند و از انجا رفتند

 

 

روزها پشت سر هم  مي امدند  و مي گذشتند  كرم چاقالو روز به روز بزرگرتر و شفافتر مي شد يك روز وقتي  مورچه كوچولو به سراغ همسايه اش رفت ديد كه او در خانه اش نيست مورچه كوچولو كمي اطراف را گشت تا فهميد كه كرم چاقالو از خانه اش بيرون رفته  و مشغول كندن  يك گودال است . كرم چاقالو داخل ان گودال رفت ، دور خودش پيله اي تنيد و از ان بعد داخل  ان پيله زندگي مي كرد .

 

صفحه- 4

 

از ان روز به بعد مورچه كوچولو هر روز كنار گودال مي رفت  و داخل ان نگاه مي كرد . مورچه  مي دانست  كه ان پيله  عاقبت به يك حشره تبديل مي شود  اما هميشه از خودش مي پرسيد :«يعني از داخل اين پيله چه حشره اي بيرون مي آيد ؟ يك پروانه يا يك حشره ديگر ؟»

 

مدت ها گذشت . حالا ديگر كنار خانه مورچه كوچولو قارچ هاي تازه اي روييده بود . يك روز ، چشم مورچه كوچولو يك سوسك شاخدار زيبا افتاد  كه از داخل پيله  بيرون  مي آمد . مورچه كوچولو  به همسايه اش  سلام كرد . اما سوسك  شاخدار  انگار  او را نشناخت . سوسك شاخدار ان قدر براي  پرواز عجله داشت كه جوابي به مورچه نداد و فوري در آسمان پرواز كرد و رفت .

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 13:18 توسط مهسا| |
 دانلود آهنگ - قیمت خودرو - قالب وبلاگ - خشم l>